تبليغاتX
.:: ستاره های دنباله دار ::.
ستاره های دنباله دار
همیشه تنها باش
» همدرد با بازیگر سریال نرگس (سی دی رو بشکن) 85/10/26 14:43

هيشكي نگفت يه دختره            تنها تو اين شهر غريب

بين نگاه هرزه                      مردم سرتاپادروغ

چه حالي داشت وقتي همه        آرزوهاش مرده بودند

وقتيكه دستاي پليد                 آبروشو برده بودند

هيشكي نفهميد چي كشيد          وقتي كه مرگشو مي ديد

توي هجوم نعره ها                هيشكي صداشو نشنيد

بدون دروغ نيست                  اين حرفا داره صحت

همه ما شديم                        يه مارچهاروسه خط

مائيم وارث درد                     مائيم باعث مرگ

غيرت ايرانيها رو                  صاعقه زد

حرفا و بحثها          

وقتي روي اعصاب                 شد كابوس برگ

كم كم خواست به صدا            دربياره ناقوس مرگ

دختر ايروني        ناموس تو ناموس من

چيكاركرديم         خودش بره پابوس مرگ

با آبروي يه دختر     ما بازي كنيم         

كه زندگيش بشه مختل           كه كنج اون اتاق        تكيه گاه اون تنها        

خدا اشكو به اون            هديه داده بود شبها

ولي حالا شب وروز        چشما تشنه اشك

طوري كه                   ديگه تموم شده بود چشمه اشك

گفت بخدا                   اي خداي من

فقط يه خواهش به من بگو               همه اينها فقط يه خوابه

ولي خواب نيست           دخترك بيدار بود

دخترك          دخترك  بازيچه              جماعت بيكار بود

بيمار شد       از تهمتاي               كثيف و نابجا

اي خدا بده دخترو از دسيسه ها نجات

پس كجا رفته            غيرت               مرداي اين شهر شلوغ

تموم شهر پر شده                    از مردم سرتا پا دروغ

تا بحال                همچنين بلائي سرت نيومد

كه اگه بياد                ميگي بلا بدتر ازين اومده!

ولي كدوم ما             جامونو گذاشتيم باش

كه ببينيم چي ميكشه                  ماهم بسوزيم پاش

كاش ياس مي مرد                    همچنين روزي نبود

كه غرورت بميره                     به دست يه خنجر عمود

ما همكار شديم  كه توي جهنم               ماهم با اون باشيم

خطاب به اون پسر            كه چقدر ميتوني            كثيف باشي

كاري كه تو كردي                     بدتر بود از اسيدپاشي

تو كه حاضري                        خودتو بكشي واسه حسين

تو كه محرم وسياه مي پوشي واسه حسين

گفت حسين اگه دين نيست                 باشيم آزاد مرد

نه كه واسه يه سي دي كثيف             كنيم بازارو گرم

اون دختر زحمتا كشيده بود               تا به شهرتي رسيد

واسه لذت بردن از اسمش                يه مهلتي بديد

گفتيد صحبتي جديده       نوبت هميشه         با سرعته عجيبه

چه تهمتي زديد        

پس كجا رفته بود          غيرت             مرداي اين شهر شلوغ

تموم شهر پر شده           از مردم سرتاپا دروغ

الكي تبصره نزن             خودتو تبرئه نكن

توعقل داشتي                خودتو رهبر خودي

ولي دونسته خودت           رفتي عقب گناه

پس بشين تو منتظر غضب خدا

ولي نه ماهي رو هر وقت                       از آب بگيري تازهست

پس بدون كه راه                                 براي برگشت بازهست

بايد راه بست به تبليغ بيشتر                   سعي كرد براي تبديل خويشتن

يه انسان واقعي                با همه صفات

با انصافو واقع بين            حاضره واسه دفاع

ميگم به اونهائي              كه واسه باقي حرفا تشنه ان            شك نكن تو همين حالا

سي دي رو بشكن     سي دي رو بشكن             سي دي رو بشكن

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» دفتر عشق 85/10/25 10:41

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو


نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» همه چيز در مورد مهدي سلوكي ===== سريال نرگس===== 85/10/23 15:41
هر چه كه مي‌خواهيد در رابطه با (بهروز سریال نرگس) مهدي سلوكي بدانيد

مهدي سلوكي در 14 خردادماه سال 1361 در اصفهان به دنيا آمد، پدرش افسر نيروي هوايي ارتش و اصالتا تهراني است، زماني كه مهدي به دنيا آمد، سرهنگ سلوكي مامور به خدمت در پايگاه هشتم شكاري نيروي هوايي در اصفهان بود و به همين دليل شناسنامه‌اش را در اصفهان گرفتند پس از پايان ماموريت پدر به همراه خانواده به تهران بازگشت و در محله نارمك تهران سكني گزيد.

مادر او اصالتا اراكي است، فرزند اول خانواده محمد در سوم اسفندماه سال 1358 به دنيا آمد، او مجري شبكه تهران است. خانواده سلوكي‌ها اصيل و متعصب و مذهبي‌اند. پدر و مادر هر دو تحصيلكرده و اهل فرهنگ و هنر بودند.
دوران كودكي مهدي مثل بقيه پسر بچه‌ها، به شيطنت گذشت، در مجتمع مسكوني پايگاه هشتم شكاري مهدي اغلب اوقات با همراهي برادرش مشغول بازي‌هاي كودكانه بود.

مهرماه سال 1367، مهدي به كلاس اول رفت، از آنجا كه محمد در كلاس پنجم همان دبستان درس مي‌خواند، ديگر بچه‌هاي مدرسه حريف شيطنت‌هاي او نمي‌شدند. مهدي بسيار باهوش و با استعداد و پرحافظه بود، اما به خاطر همان شيطنت‌ها فرصت كمتري براي درس خواندن مي‌گذاشت و هميشه شب امتحان براي نمره زحمت مي‌كشيد! برادرش هم به او كمك مي‌كرد و اين روال در دوران راهنمايي هم ادامه داشت تا اين‌كه وارد دبيرستان شد. مهدي هنرستان و رشته گرافيك را برگزيد در حالي كه در كودكي خود و خانواده‌اش آرزوي مهندسي، خلباني و پزشكي داشتند. او در هنرستان مالك اشتر تهران، درس خواند و در همين مقطع هم بود كه جذب كار هنري و تلويزيوني شد تا آنقدر سرش شلوغ شود كه ديگر زياد به درس‌ها نرسد. البته مسير آينده‌اش را هم انتخاب كرده بود و گرافيك ديگر به كارش نمي‌آمد. او سال 79 ديپلم گرافيكش را گرفت و ديگر تمام وقت روي كار هنري و حرفه‌اي زوم كرد و انرژي گذاشت. پس از پايان دوران خدمت سربازي و در شرايطي كه چند مجموعه بازي كرد و چند برنامه را به عنوان مجري در كارنامه داشت، احساس كرد كه در دانشگاه بايد شركت كند، به همين دليل براي كنكور خواند و در رشته بازيگري دانشگاه آزاد اراك قبول شد، منتهي حجم بالاي كار و كمبود وقت اجازه داد، او تا ليسانس پيش برود. گفتني است مهدي سلوكي نقاشي چيره‌دست است.

درباره او مي‌گويند: هميشه معلم‌ها و ناظم‌ها از دستش شاكي بودند و هر روز يك جاي بدنش درد مي‌كرد تا اجازه بگيرد و به منزل برود! ديگر همه دستش را خوانده بودند، اما مهدي آنقدر طبيعي نقش بازي مي‌كرد كه اصلا جرقه بازيگر شدنش هم توسط يكي از معلمان زده شد و روزي به او گفت: تو بهتر است بروي هنرپيشه شوي!

مهدي از كودكي نقاش قابلي بود تا جايي كه نزديكانش وقتي مي‌خواستند در هنر براي او آينده‌اي تصور كنند، او را در جايگاه يك نقاش حرفه‌اي و مشهور مي‌ديدند. عشق به نقاشي باعث شد او پس از دوره راهنمايي قيد دبيرستان و
خلباني و پزشكي را زده و وارد هنرستان گرافيك شود. زماني كه ماجراي بازيگر شدنش پيش آمد، هنوز نقاشي هنر اول مهدي بود و تا قبل از پخش مجموعه نرگس مهدي نيز در تمام مصاحبه‌هايش رسما مي‌گفت كه بازيگري نه شغل اول اوست و نه عشق و هنر اول و هميشه تاكيد داشت كه نقاشي را ترجيح مي‌دهد اما امروز ديگر چنين نيست. مهدي حتي تجربه برگزاري نمايشگاه نقاشي را هم با يكي از دوستانش دارد؛ چندي پيش نمايشگاهي به نام «سحرآميز» برگزار شد. مهدي در ميان ساير هنرها به خطاطي هم مسلط است اصلا خط خوش در خانواده سلوكي‌ها ارثي است و پدر و برادرش هم بسيار خوش خط هستند.
رانندگي پشت فرمان اتومبيل به همان اندازه كه براي مهدي جذابيت تفريحي دارد، براي خانواده و دوستدارانش نگران‌كننده است چون او عاشق سرعت بوده و حتي در زندگي خصوصي هم معمولا با سرعت تصميم گرفته و عمل مي‌كند! البته مهدي راننده ماهر و باتجربه‌اي است، اما به دليل همين سرعت به طور متوسط هرماه تصادفي مي‌كند و هرگز كسي اتومبيل او را سالم نديده! (اولين ماشين او رنوي سفيد بود، بعد پرايد خريد و حالا 206 سبز دارد)...
او عاشق پرسپوليس و رئال مادريد است، از بازي برزيل هم خوشش مي‌آيد، بهترين بازيكن فعلي ايران را علي كريمي و جهان را رونالدينيو مي‌داند. او بهترين فوتباليست‌هاي تاريخ ايران و جهان را، احمدرضا عابدزاده و مارادونا مي‌داند... بهترين دوست ورزشي‌اش «علي انصاريان» است. بهترين شهر ايران را شيراز و بهترين مقصد براي سفر را شمال مي‌داند... بهترين رنگ از نظر او قرمز است.

منبع:مجله خانواده سبز

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: سینمائی | لينک ثابت |

» علت حضور نداشتن رضويان در باغ مظفر 85/10/23 15:18
قرار مسكوني مانع از حضورم در باغ مظفر شد

جواد رضويان گفت: كارگرداني مجموعه تلويزيوني قرارگاه مسكوني مانع از حضورم در باغ مظفر شده است.
جواد رضويان در گفت وگو با فارس گفت: در حال حاضر مشغول بازي در فيلم سينمايي كلاهي براي باران به كارگرداني مسعود نوابي هستم و تا پايان اين كار نمي توانم در مجموعه باغ مظفر حضور پيدا كنم.

وي افزود:

در حال حاضر نيز اسمم بعنوان يكي از بازيگران مجموعه در تيتراژ آغازين مجموعه به تصوير در مي‌آيد و من در اين مورد با مهران مديري صحبت كرده ام كه نام مرا تا وقتي كه وارد مجموعه نشده‌ام از تيتراژ حذف كند ولي او خود مايل به اين كار نبوده است.
وي با بيان اينكه پس از كلاهي براي باران مجموعه ويژه نوروز خود را كليد مي‌زند، گفت: قصد دارم پس از حضور در كلاهي براي باران مجموعه تلويزيوني براي نوروز بسازم كه نام موقت آن قرارگاه مسكوني است و با اين برنامه‌ريزي ديگر فرصتي براي حضور در مجموعه باغ مظفر را نخواهم داشت.
وي درباره داستان قرارگاه مسكوني كه به سفارش شبكه يك ساخته مي‌شود، گفت:اين مجموعه، داستان تعدادي سرباز در يك قرارگاه را دنبال مي‌كند كه براي تعطيلات نوروز تصميم دارند به مرخصي بروند ولي با مشكلاتي روبه‌رو مي‌شوند كه اتفاقات جالب اين مجموعه را پديد مي‌آورند.


 

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: سینمائی | لينک ثابت |

» خانه شخصی رونالدینیو 85/10/20 14:33

....

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: ورزشی | لينک ثابت |

» دو ازدواج در يـك روز!!! 85/10/20 14:31
دو ازدواج در يـك روز!!!

در آخرين شماره ماهنامه (نسيم) گزارش جالبي از يك عروسي به چاپ رسيده است. در يك روز، (محمد) 16 ساله با دو دختر به نام‌هاي (فاطمه) و (الهام) ازدواج كرد...

در روستاي دهميان در مرز كاشمر و نيشابور در روز 13 آبان‌ماه 85، اين جشن ازدواج برگزار شد، اما چه شد كه در يك روز، آنان به عقد يكديگر در آمده‌اند.محمد آخرين فرزند خانواده‌اي نه نفره است، به جز او چهار برادر و دو خواهر به خانه بخت رفته‌اند. پدرش - علي - كشاورز است... بيرون از اتاق داماد و عروس‌ها، يكي از مادرزن‌هاي محمد كه عمه‌اش است، با اخم‌هاي درهم ايستاده است. او چيزي براي پنهان كردن ندارد؛ چرا كه تمام روستا از اين وصلت باخبرند. مادر فاطمه - زوجه اول و دختر عمه محمد - نگران عاقبت اين وصلت است. دخترش رفته است خانه بخت، او بايد زير يك سقف با پسردايي‌اش - محمد - و الهام همسر ديگر او زندگي كند...
اما عموي محمد مي‌‌گويد: محمد فرار كرد و رفت تهران، آخر مي‌‌گفت دختر همسايه را مي‌‌خواهم و خانواده‌اش مخالف بودند... محمد بعد صحبت در مورد عقد با دخترعمه‌اش، عاشق دختر همسايه شد. او خانواده‌اش را تهديد كرد كه اگر دختر همسايه را برايش نگيرند، ديگر به روستا برنمي‌گردد.
آنها مي‌‌دانستند فرزند كوچك خانواده، جدي حرف مي‌‌زند و نمي‌‌خواستند محمد را از دست بدهند. اگر حرفش را قبول نمي‌‌كردند، قول و قرار با دختر عمه هم به هم مي‌‌خورد، محمد گفته بود، اگر الهام را برايش نگيرند، قيد فاطمه را هم مي‌‌زند، او يا الهام را هم مي‌‌خواست يا هيچ‌كدام... يك هفته بعد محمد از شهر برگشت و مجبور شديم دومي را هم برايش بگيريم...

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» داستان کوتاه: شوخي نابجا و شك زن 85/10/20 12:8


 

در اواخر پاييز 1339 اتفاقي جالب افتاد كه آن روزها نقل محافل عمومي تهران شد و تمامي مطبوعات به آن پرداختند وقتي فخري به عادت هر شب جيب‌هاي شوهرش را جستجو كرد نامه عاشقانه‌اي را ديد و با چوب جارو محمد را از رختخوابش بيرون كشيد.فخري دختر يك شخص ثروتمند است كه دو سال پيش با محمد، كارمند يك بانك ازدواج كرد. پدر فخري به دامادش گفت: چون تا حال دختر ما به مدرسه مي‌‌رفته و از خانه‌داري و شوهر داري اطلاعي ندارد به همين جهت تا سه سال در خانه خودمان زندگي كند و تو هم داماد سرخانه باش تا در اين مدت او رسم زندگي را ياد بگيرد.

(محمد حسين) موافقت كرد و پس از ازدواج با فخري در خانه پدرزنش كه در خيابان نشاط تهران قرار دارد مشغول زندگي شد.فخري خواهر بزرگ‌تري دارد كه همسر يك مترجم زبان انگليسي است و به شوهرش بسيار بدگمان است و هميشه وي را تعقيب مي‌‌كند و با تلفن از همكارانش سراغش را مي‌‌گيرد و به قدري از اين مرد بدگويي مي‌‌كند كه فخري تحت تاثير حرف‌هاي خواهرش قرار گرفته و او نيز نسبت به شوهرش بدگمان شده و مواظب كارهاي اوست.

يك نامه عاشقانه
چند روز بود كه فخري مرتب به شوهرش تلفن مي‌‌كرد و اگر او در اداره‌اش نبود از هر كسي كه گوشي را برمي‌داشت راجع به شوهر خود سئوال مي‌‌كرد و حتي مي‌‌پرسيد آيا شوهرش با زنهاي اداره صحبت مي‌‌كند يا نه؟
عصر پريروز موقعي كه فخري به شوهرش تلفن كرد. او در اطاقش نبود و يكي از همكاران محمد كه با او شوخي داشت، گوشي تلفن را برداشت و ضمن اينكه فخري سئوالات مختلفي درباره محمد مي‌‌كرد از بدگماني او نسبت به شوهرش آگاه شد، سپس براي اينكه با محمد شوخي كرده باشد بلافاصله يك نامه عاشقانه ماشين كرد و در جيب كت او كه به چوب رختي آويزان بود گذاشت. محمد از همه‌جا بي‌‌خبر با همان حال به خانه رفت و پس از صرف شام زود خوابيد.

عــادت هـــــر شب
پس از اينكه محمد حسين به خواب رفت فخري جيبهاي شوهرش را به عادت هر شب جستجو كرد و نامه عاشقانه را كه همكار شوهرش در جيب او گذاشته بود پيدا كرد. فخري از ديدن اين نامه به قدري عصباني شد كه با چوب جارو به سراغ شوهرش رفت و او را از رختخواب بيرون كشيد. محمد با حال خواب آلوده به ناچار در مقابل اين حملات مشغول دفاع شد و در نتيجه سر و صداي آنها، پدر فخري خانم هم بيدار شد و به كمك دخترش آمد و در يك لحظه خانه آرام آنها مبدل به صحنه زد و خورد شد تا به آنجا كه پاسبان خيابان مداخله كرد.
در همين زمان همكار محمد كه از عمل خود پشيمان شده بود به خانه آنها تلفن كرد تا جريان را به همكارش بگويد ولي با شنيدن سر و صداي پشت تلفن و سوال از كارگر خانه از موضوع آگاه شدو قبل از اينكه به خانه محمد بيايد به كلانتري محل رفت و جريان را تعريف كرد و خود را مقصر اصلي اين واقعه معرفي نمود و از طرف كلانتري تلفني جريان به خانه محمدحسين اطلاع داده شد و با روشن شدن جريان، اعضاي خانواده آشتي كردند. ولي همكار محمد كه نعمت‌ نام دارد تا صبح در كلانتري ماند تا محمدحسين بيايد و از او شكايت كند، ولي محمد نزديك صبح نزد همكارش رفت و از گناه او صرفنظر كرد.
بدين ترتيب يك سوءظن بيجا و يك شوخي نابجا نزديك بود حوادث ناگواري را كه كوچكترين آنها از هم پاشيدن يك زندگي زناشويي دو نفره بود را به بار آورد.

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» عبرت 85/10/20 11:21
كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند
و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند

پسر زن به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا ميكرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: ((كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد .

اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟

يك روز كه زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابر اين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت:

مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت (( اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري .))

وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت:

هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند
و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردن

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» فرشته قصه 85/10/20 11:12
فرشته‌ي كوچيكِ تُوي قصّه، كدوم گناه بالِتو باز سوزونده
بگو كدوم دروغ بوده دوباره، كه نفرينو رُو پيشونيت نشونده

كدوم آدم بوده كه با دورنگي، به اسم تو روي زمين خطا كرد
نذرِ محبّتِ عسل‌چشمـاتو، با كينـه‌هاي دل‌سيـاش اَدا كرد

حالا با اين بالاي نيمه‌جونِت، چي‌جور ميخواي بازم بِري اون بالا
بِشون بگي تقصيرِ اين آدماست، من كه گناه نكرده بودم اونجا

با اين چشاي تنگِ اين آدما، چي‌جور ميخواي ببيني خواب و رؤيا
عروسكِ بيدارِ بي‌قِصَّتُو با چي‌ مي‌خواي خوابش كُني تُو شبها؟‌

آهاي عسل‌چشمِ غريبِ خدا! براي چي اومدي روي زَمين
تو از بلورِ چشماي خورشيدي، به پاي اين آدمِ خاكي نَشين

گريه نكن بارون بِجات مي‌باره، گريـة بارون واسشون عذابه
وقتيكه بيدار شدن و نديدن، اون روز ميگَن فرشته‌ هم يه خوابه

قدرِ تو رو فقط كسي مي‌دونه، كه يادشه از اون بالا اومده
كسي چِشاش به رفتنت گريونه، كه ميدونه دوباره تنها مونده

هيچ كس نفهميد كه چي‌ شد عاقبت، كجا پريدن همة پريا
براي چي گريه ميكردن اونا، تنهاييشون واسه چي بوده شبها
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» علت اینکه حلقه ازدواج در انگشت چهارم باشد؟ 85/10/20 11:9
مراحل زير را به ترتيب انجام دهيد . تا معجزه اي شگفت انگيز را متوجه شويد.(اين مطلب برگرفته از اساطير چيني است)

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروي هم قرار دهيد و دو انگشت مياني دست هاي چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانيد.
2- چهار انگشت باقي مانده را از نوک آنها به هم متصل کنيد.
3- به اين ترتيب تمامي پنج انگشت به قرينه شان در دست ديگر متصل هستند.



4- سعي کنيد انگشتان شست را از هم جدا کنيد. انگشت شست نمايانگر والدين است. انگشت هاي شست مي توانند از هم جدا شوند زيرا تمام انسان ها روزي مي ميرند . به اين صورت والدين ما روزي ما را ترک خواهند کرد.
5- لطفا مجددا انگشت هاي شست را به هم متصل کنيد . سپس سعي کنيد انگشت هاي دوم را از هم جدا نمائيد. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمايانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم براي خودشان همسر و فرزنداني دارند. اين هم دليلي است که انها ما را ترک کنند.
6- اکنون انگشت هاي اشاره را روي هم بگذاريد و انگشت هاي کوچک را از هم جدا کنيد. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دير يا زود آنها ما را ترک مي کنند تا به دنبال زندگي خودشان بروند.
7- انگشت هاي کوچک را هم به روي هم بگذاريد. سعي کنيد انگشت هاي چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار مي دهيم) را از هم باز کنيد. احتمالا متعجب خواهيد شد که مي بينيد به هيچ عنوان نمي توانيد آنها را از هم باز کنيد. به اين دليل که آنها نماد زن و شوهري هستند که براي تمام عمر به هم متصل باقي مي مانند.
عشق هاي واقعي هميشه و همه جا به هم متصل باقي مي مانند.
شست نشانه والدين است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» شخصیتهای امضا: 85/10/20 11:6
کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند .
کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند .
کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند .
کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند .
کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .
کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .
کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.
کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .
کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.
کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» داستان ماهیگیر 85/10/20 10:55

روياى آمريكايى


يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين
چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم
كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى!
و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
 
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى...بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك ...اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات  بازى كنى! با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى ...

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

» سخنان بزرگان 85/10/20 10:54

سخنان بزرگان

 

جاهل هميشه يا زياده روي مي كند و يا كم مي آورد.

ثروت كمك خوبي است براي رسيدن به پرهيزگاري.

كسي كه قناعت كند سير مي شود.

كسي كه قانع باشد از غم وزحمت راحت مي شود.

كسي كه به خداوند توكل نمايد خدا براي او كافي است.

لئيم يك چشم دارد وجاه طلب كور است.

كسي كه به تو سخن چيني مي كند از تو نيز سخن چيني خواهد كرد.

گره را با زبانت طوري مزن كه نتوان با دندان گشود .

هر چه غرور بيشتر غفلت بيشتر.

غافل كسي است كه از تجربه ديگران سود نمي برد.

محنت محك دوستي .

لقمه در دست همسايگان هميشه درشتر است.

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

Copyright © 2006 - Site bus: هیچکس