اين چه دنياي غريبي است ميان من و تو
شايد از جنس نگاه است جهان من و تو
رشك عالم شده آغوش من و قامت تو
خون به پا ساخته اين تير و كمان من وتو
تو و آن گوشه غربت، من و اين كنج خراب
اين بلا چيست كه افتاده به جان من و تو؟
چنگ انداخته در زلف درختان از درد
خسته از سوگ بهار است خزان من و تو
گرچه از جنس جهاني متفاوت شده ايم
باز دنياي غريبي است ميان من و تو
******************************************************
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كورسوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها، علم زدم
با وامي از نگاه تو خورشيدهاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هركه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق، چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم
نوشته شده توسط سکوت سرد در 87/07/24 ساعت 7:44 موضوع آتش عشق می سوزاند... | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من نمي دونم چطور شد
من، چجوري دل سپردم؟!..
من فقط ديدم كه چشماش
پــر بارونــــه و خواهش…!
عاشقونه منو برده
تا تـه ِ حـــس ِ نوازش
…
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY