چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني
در سينه سوزانم سمتوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
دلغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد كه نگرداني

رهي معيري


 

نوشته شده توسط سکوت سرد در 86/02/01 ساعت 10:16 موضوع آتش عشق می سوزاند... | لینک ثابت