تو را در بهار صدا کردم

نامت گلی شد
ميان دست هايم خنديد
***
تو را
در تابستان خواندم
يک آفتاب در چشم من گريست
***
تو را
از پاييز پرسيدم
درختی راز خويش را
به خاک گفت
***
نشان تو را
از زمستان پرسيدم
بغض تمام پرندگان
باران شد.
-----------------------------------------------

تنها تو را دارم و اين تمام سهم من از اين منزل ممكن است
مي گويند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذرد ديگر
هيچ ستاره اي بر مزار
سپيده دم گريه نخواهد كرد
دروغ مي گويند من صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز
روز را ميشناسم
پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر
ظلمتي كه ميخواهد بگذرد
تا تو تمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا
و دشنام كلمه كدام
است
دوستت دارم همچون باران تشنه به ني به بوي خاك و به عيش دي
خوشا به عين و خوشا به شين و خوشا به قاف
عشق
دوستت دارم فقط همين ...
--------------------------------------------------
گفتند : ستاره را نمی‌توان چيد
و آنانکه باور کردند
برای چيدن ستاره
حتی
دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد!
ستاره‌های درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن
عشق را هدفی نيست
آنچنان که به دست آيد
در آغوش جای گيرد
و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند
باور کن که
عشق
خود همه چيز است........

---------------------------------------------------------------
قصه
تو غم این دل تنگو نمیدونی
قصه این خسته رنگو نمیدونی
تو پر از رهاییه فکرای آبی
تو گرفتاری سنگو نمیدونی
نمیدونی چه غم تلخیه موندن
رفتن و به روی خود درا رو بستن
رفتن از یاد همه مثل یه قصه
تو فراموشی به مرگ خود نشستن
غم رو قلب خسته من خزه بسته
طاقتم مثل دلم در هم شکسته
دوست دارم جاری بشم مثل تو اما
نمی تونم خسته ام خسته ی خسته
کاش منو یه جوری از من می گرفتی
کاش منو به دست موجا می سپردی
من تو این خستگیا دارم می پوسم
کاشکی این خسته رو با خودت می بردی
کاشکی این خسته رو با خودت می بردی ......
               سیاوش قمیشی ـ عروسک شب


 

نوشته شده توسط سکوت سرد در 86/02/24 ساعت 15:8 موضوع آتش عشق می سوزاند... | لینک ثابت