|
هیچکس با من نیست
که صمیمیت دستانم را دریابد و مرا درک کند هیچکس با من نیست که دم پنجره تنایی بنشیند و تماشاگر غم بارش باران باشد و من همان مرغک غمگینم در کنج قفس که تمام سخنش تنهائی است من چنان شاپرک محزونم که با اندازه تنهائی خود غمگینست بالهایم زخمی است اه ای دست نوازشگر باد تو در اغوشم گیر تشنه ی پروازم پر کشیدن به سر کاج بلند و کجاهای پر از سبزه و گل اه... نوشیدن شبنم چه حلاوت دارد در فضائی که پر از رایحه ای داوودیست ![]() نمی دانم كه این عشق چگونه بر . . . .
كویر خشك قلبم بارید كه دل بی خبرم عاشق شد و به عشقش می بالد . . . نمی دانم می داند كه با دیدنش می رود از تن و جانم خستگی . . . نمی دانم تا كی عاشق می ماند . . . نمی دانم می داند بدون او بی قرارم ، هیچم ، پیچم . . . نمی دانم می داند در انتظار فردای با او بودنم . . . نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را . . . نمی دانم می داند كه هیچگاه عشق واقعی نمی میرد . . . نمی دانم می داند دوست ندارم در رویای كسی دیگر باشم . . . . | |
نوشته شده توسط سکوت سرد در 86/10/18 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من نمي دونم چطور شد
من، چجوري دل سپردم؟!..
من فقط ديدم كه چشماش
پــر بارونــــه و خواهش…!
عاشقونه منو برده
تا تـه ِ حـــس ِ نوازش
…
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY