دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم...
می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...
آخرین باران اشک بریزم...
تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...
زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...
افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...

بس که سر خوشم بهار می آید بس که مرهون محبت مانده ام بهار می آید
بس که کندم از دلچسبی های ناقلا بهار می آید
بس که حالم بالیدنی است بهار می آید شاید بهار می آید که حسم یکتایی نکند
خالی نباشد پشتش و تن درد نگیرد از بی پشتی و همرنگی
نوشته شده توسط سکوت سرد در 87/01/20 ساعت 10:18 موضوع آتش عشق می سوزاند... | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من نمي دونم چطور شد
من، چجوري دل سپردم؟!..
من فقط ديدم كه چشماش
پــر بارونــــه و خواهش…!
عاشقونه منو برده
تا تـه ِ حـــس ِ نوازش
…
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY