در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذاركه چون مرغان شباهنگ
در وحشت واندوه شب تار بميرم
بگذاركه چون شمع كنم پيكر خود آب
در بستر اشك افتم وناچار بميرم
بگذارچو خورشيد گدازنده مسفا
در دامن شب باتن تب دار بميرم
بگذار شوم سايه ايوان بلند
سويت خزم وگوشه ديوار بميرم
مي ميرم از اين درد كه جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر باربميرم
تا بوده ام اي دوست وفا دار تو بودم
بگذار بدان گونه وفادار بميرم
نوشته شده توسط سکوت سرد در 85/12/10 ساعت 8:14 موضوع آتش عشق می سوزاند... | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من نمي دونم چطور شد
من، چجوري دل سپردم؟!..
من فقط ديدم كه چشماش
پــر بارونــــه و خواهش…!
عاشقونه منو برده
تا تـه ِ حـــس ِ نوازش
…
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY