فرشته‌ي كوچيكِ تُوي قصّه، كدوم گناه بالِتو باز سوزونده
بگو كدوم دروغ بوده دوباره، كه نفرينو رُو پيشونيت نشونده

كدوم آدم بوده كه با دورنگي، به اسم تو روي زمين خطا كرد
نذرِ محبّتِ عسل‌چشمـاتو، با كينـه‌هاي دل‌سيـاش اَدا كرد

حالا با اين بالاي نيمه‌جونِت، چي‌جور ميخواي بازم بِري اون بالا
بِشون بگي تقصيرِ اين آدماست، من كه گناه نكرده بودم اونجا

با اين چشاي تنگِ اين آدما، چي‌جور ميخواي ببيني خواب و رؤيا
عروسكِ بيدارِ بي‌قِصَّتُو با چي‌ مي‌خواي خوابش كُني تُو شبها؟‌

آهاي عسل‌چشمِ غريبِ خدا! براي چي اومدي روي زَمين
تو از بلورِ چشماي خورشيدي، به پاي اين آدمِ خاكي نَشين

گريه نكن بارون بِجات مي‌باره، گريـة بارون واسشون عذابه
وقتيكه بيدار شدن و نديدن، اون روز ميگَن فرشته‌ هم يه خوابه

قدرِ تو رو فقط كسي مي‌دونه، كه يادشه از اون بالا اومده
كسي چِشاش به رفتنت گريونه، كه ميدونه دوباره تنها مونده

هيچ كس نفهميد كه چي‌ شد عاقبت، كجا پريدن همة پريا
براي چي گريه ميكردن اونا، تنهاييشون واسه چي بوده شبها


 

نوشته شده توسط سکوت سرد در 85/10/20 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت