چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت
نامهربان من بود که باز از برم گذشت
چون ابر نوبهار بگریم در این چمن
از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت
منظور من که منظر افروز عالمی است
چون برق ،خنده ای زد و از منظرم گذشت
دریای لطف بودی و من مانده در سراب
دل آن گهت شناخت که آب از سرم گذشت
خوناب درد گشت وز چشم ام فروچکید
هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت
صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ
هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت
خوش سایه روشنی ست تماشای یار را
زین دود آه و شعله که بر دفترم گذشت!


 

نوشته شده توسط سکوت سرد در 85/12/14 ساعت 10:30 موضوع آتش عشق می سوزاند... | لینک ثابت