در آخرين شماره ماهنامه (نسيم) گزارش جالبي از يك عروسي به چاپ رسيده است. در يك روز، (محمد) 16 ساله با دو دختر به نامهاي (فاطمه) و (الهام) ازدواج كرد...
در روستاي دهميان در مرز كاشمر و نيشابور در روز 13 آبانماه 85، اين جشن ازدواج برگزار شد، اما چه شد كه در يك روز، آنان به عقد يكديگر در آمدهاند.محمد آخرين فرزند خانوادهاي نه نفره است، به جز او چهار برادر و دو خواهر به خانه بخت رفتهاند. پدرش - علي - كشاورز است... بيرون از اتاق داماد و عروسها، يكي از مادرزنهاي محمد كه عمهاش است، با اخمهاي درهم ايستاده است. او چيزي براي پنهان كردن ندارد؛ چرا كه تمام روستا از اين وصلت باخبرند. مادر فاطمه - زوجه اول و دختر عمه محمد - نگران عاقبت اين وصلت است. دخترش رفته است خانه بخت، او بايد زير يك سقف با پسردايياش - محمد - و الهام همسر ديگر او زندگي كند...
اما عموي محمد ميگويد: محمد فرار كرد و رفت تهران، آخر ميگفت دختر همسايه را ميخواهم و خانوادهاش مخالف بودند... محمد بعد صحبت در مورد عقد با دخترعمهاش، عاشق دختر همسايه شد. او خانوادهاش را تهديد كرد كه اگر دختر همسايه را برايش نگيرند، ديگر به روستا برنميگردد.
آنها ميدانستند فرزند كوچك خانواده، جدي حرف ميزند و نميخواستند محمد را از دست بدهند. اگر حرفش را قبول نميكردند، قول و قرار با دختر عمه هم به هم ميخورد، محمد گفته بود، اگر الهام را برايش نگيرند، قيد فاطمه را هم ميزند، او يا الهام را هم ميخواست يا هيچكدام... يك هفته بعد محمد از شهر برگشت و مجبور شديم دومي را هم برايش بگيريم...
