جهنّمـي شـده خونَــم، دار و درختـي نـداره
از سقفِ اون هَرروز داره عذاب و آتيش ميباره
آدمكِ چوبيِ من دروغ شده واسش چاره
حوّاي من رفته اَزَش درخت سيبـم نداره
نميدونـم با كي باشم آخـه اينجا جهنّمـه
روزگارو سخت ميكنه وقتي ميخندم با همه
بازم مِثِّ گذشتهها خنده واسَم حروم ميشه
دور و بَرَم كه خلوته آب از گلوم پايين ميره
حِف كه ندارم خونهاي تا مهمونت كنم شبا
هرچي ميخواي بگم آره بِشم بَرات مِثِّ خدا
ولي چي كار كنم كه شد خونة من پُـرِ عذاب
سيل اومد و بُرد خوبيتو خندههاتو كرده سراب
ديگه نمونده چارهاي واسه دل آدمكم
بين تموم آدما ميگه هنوز چه بيكَسَم
حيووني داره ميميـره كسي بـه دادِش نرسيد
هيچكس از اين آدمكم حتي يه كبريت نخريد
دلم واسه تو ميسوزه تنها ميشي، با اينهمه
حتّـي اگه بهشت باشـي، بدونِ من جهنّمـه
ديگه كاري ندارم من، با تو و تنها شدنت
از خدا هيچّي نميخوام، بغيرِ آتيش زدنت
نفرينِ من ميگيردت بختت سيـا اي پُرريا!
تو كه منو فريب دادي با افسونِ چشمِ سيا
نوشته شده توسط سکوت سرد در 86/01/19 ساعت 16:1 موضوع آتش عشق می سوزاند... | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من نمي دونم چطور شد
من، چجوري دل سپردم؟!..
من فقط ديدم كه چشماش
پــر بارونــــه و خواهش…!
عاشقونه منو برده
تا تـه ِ حـــس ِ نوازش
…
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY